بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است میستایمش ، چون لایق ستایش است . . . سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم . (دکتر شریعتی ) سلام آقا... سلام مولای من... سلام بر تو که هزار و چهارصد سال پیش آزادی و آزادگی را به من و امثال من آموختی... سلام بر تو که... چه بگویم....در وصف تو چه می توان نوشت... به راستی که قلم در نوشتن عاجز می شود ،وقتی می خواهد برای تو بنویسد... آقای من...اصلا من کیستم که بخواهم در وصف تو بنویسم... تو بزرگتر از آنی که در ذهن من بگنجی.... و شاید در ذهن هیچ کس.... بهترین لحظه های زندگیم زیر بارون بوده و احتمالا خواهد بود... تو این دنیا هیچی مثله قدم زدن تو شب ، تو یه خیابون خلوت زیر بارون به آدم نمی چسبه... من فقط یه آرزو دارم اونم اینه که با تو باشم... این که یه روز بارونی زیر چتر تو جاشم... هر چقدر دور باشی بازم به من نزدیکی... دلمو روشن کن تو اوج تاریکی... فقط خود تو...آخه جز تو کی... بارون آروم آروم می باره منو یاده لحظه های با تو بودن میاره سلام... سلام بر تو ای خالق هستی.... سلام بر تو ای آفریننده آسمان و ابر و باران.... سلام بر تو ای آفریننده زمین و خورشید و نور.... سلام بر تو ای آفریننده شب و روز و ماه و ستاره ها.... و سلام بر تو ای آفریننده عشق و عاشق و معشوق.... خداوند می نویسم برای تو و امید دارم که نگاهی کنی.... خداوند...کاش قبل از اینکه مرا به این دنیا آورده بودی سختی های آن را نشانم داده بودی... کاش قبل از اینکه چشمانم را به روی دنیا گشوده بودی سرنوشتم را در گوشم نجوا می کردی... خداوند...قطعا اگر قبل از اینکه به دنیا بیایم آن را به من نشان می دادی پا درون آن نگذاشته بودم... اما حالا که وارد آن شده ام با همه سختی هایش...با همه دلتنگی هایش...با همه نامردی هایش...دل کندن از دنیا برایم بسی دشوار است... خداوند...چگونه با این همه آرزویی که هنوز به آنها نرسیده ام از دنیا دل بکنم... خداوند...چگونه با این که هنوز حسرت دیدن عشقم در دل مانده از دنیا جدا شوم... خداوند...چگونه با این همه گناهی که مرتکب شده ام دنیا را ترک کنم... سر دوراهی مانده ام... از یک سو سختی ترک دنیا...و از سوی دیگر سختی های خود دنیا... خداوند...وقت آن رسیده که دستم را بگیری و یاریم کنی... خداوند...سختی های دنیا را بر من آسان کن +یا رب زندگی کردن را به من بیاموز نه زنده بودن را... مطمئن باش..... تا آخر پای خواسته هایم خواهم ایستاد.... مطمئن باش..... شبی زیر باران تو را ملاقات خواهم کرد.... مطمئن باش..... شبی زیر باران تو را در آغوش خواهم گرفت.... مطمئن باش..... شبی زیر باران بر گونه هایت بوسه خواهم زد.... مطمئن باش..... شبی زیر باران..... +مطمئن باش....تا آخر پای خواسته هایم خواهم ایستاد... امشب ماه در نگاه من تاریکِ تاریکِ است.... امشب آسمان ابریست....اما دریغ از یک قطره باران.... امشب بغض گلویم را گرفته است....اما دریغ از قطره ای اشک.... امشب دلم برایت تنگ است.... امشب برای اولین بار دوری تو را حس می کنم.... نمی دانم صدایم را میشنوی یا نه.... نمی دانم هنوز هم برایت ذره ای عزیز هستم یا نه..... نمی دانم.... امشب می خواهم اعتراف کنم.... می خواهم به آنچه تا کنون انجام داده ام اعتراف کنم.... محبوب من....خودت بهتر از هرکس دیگری می دانی که با تمام گناهانی که انجام داده ام....باز هم ته دلم تو را دوست دارد.... هنوز هم قلبم تنها برای تو می تپد.... هنوز هم با شنیدن ندای الله اکبر به صلاۀ عشق می ایستم و با تو هم صحبت می شوم... میدانم...میدانم که در هنگام نماز به تنها کسی که حواسم نیست تویی... میدانم که با هربار توبه کردن و پذیرفته شدن آن از سوی تو ، باز هم.... تو که مرا بهتر از خودم میشناسی.... ببخش.... ببخش مرا که تو را جز این نیست.... می خواهم بنویسم...اما انگار امشب قلم سر لجبازی با مرا دارد... انگار اشکهایم زودتر از جوهر قلم سرازیر میشوند... اشکهایم...اشکهایم روی کاغذهای سفید جاری میشوند... انگار می خواهند جور قلمی را بکشند که نمی تواند کلمات را روی کاغذ حک کند... کاغذهایم...کاغذهایم با حوصله ترینِ دوستانم هستند... شاید اگر هر شیءِ دیگری در انتظار جاری شدن جوهر قلم من می نشست...تا حالا کمر خم کرده بود... انتظار...شاید تنها کلمه ایست که در بدترین شرایط زندگی همراه من بوده و مرا امیدوار نگاه داشته است... و تو.... و تو بانوی من..... تو تنها دلیلِ نوشتنم.... تو تنها دلیلِ اشکهایم.... تو تنها دلیلِ صبوری کاغذهایم.... و تو تنها دلیلِ انتظار من.... +تو را من چشم در راهم....شباهنگام.... راستش را بخواهی بانو...هنوز جرات نکرده ام که درباره ی تو با کسی صحبت کنم...حتی پدرم...حتی...حتی مادرم.... تا صحبتی از تو به میان می آید...همه می خندند...حتی پدرم....حتی مادرم.... هرچه فکر کردم این وسط دقیقا چیست که خنده دار به نظر میرسد...نفهمیدم... بانو.... این روزها تنها دلخوشیم نوشتن برای توست... این قلم از نوشتن خسته نمیشود...چون فقط برای تو مینویسد...فقط برای تو.... من...فاصله...تو من...دوری...تو من...آرزو...تو من...انتظار...تو من... ..... ...تو می بینی...بی نهایت کلمه فاصله بینِ من و توست... تا کی بانو...تا کی به شمارش این بی نهایت ها بنشینم....؟؟؟؟ میدونی...من تو این دنیای بی درو پیکر آرزوهای زیادی داشتم...آرزوهایی که به بعضیاش رسیدم...فقط به بعضیاش...ولی هنوز حسرت رسیدن چنتاییش تو دلم مونده...هنوز که هنوزه واسه برآورده کردنشون دارم تلاشمو می کنم...ولی...ولی چه تلاشی.... میدونی...به نظر من آرزو اون خواسته ای که آدم بهش نمیرسه...آرزو چیزیه که فقط آدمو امیدوار نگه میداره...مثه من که برا دیدن تو هنوزم امیدوارم...هنوزم برا دیدنت لحظه شماری میکنم...شبا تا دیروقت میشینم پای پنجره اتاقمو از طبقه سوم چشمامو میدوزم به تَه خیابونی که هرزچندگاهی فقط چنتا ماشین ازش رد میشه...همین انتظاره که منو زنده نگه داشته...همین انتظاره که بیشتر وقتا که اعصابم از زمین و زمان خورده آرومم میکنه...همین انتظاره که..... ولی...ولی تا کی...تا کی قراره هر روز و هر شب مثه دیوونه ها منتظرت بشینم و چشمامو به انتهای خیابون خلوت بدوزم... پس اون لحظه های زیبایی که شبا تو خواب میبینم که با صدای ناز و مهربونت باهام صحبت میکنی و آخرشم دوتا دستامو میگیری و چند دقیقه ای زل میزنی تو چشمامو بعدشم با یه لبخند قشنگ ازم خدافظی میکنی و تو تاریکیه خیابون و زیر بارون ناپدید میشی،کی قراره به واقعیت برسه؟؟؟ من که میدونم یه روز میای و منو از این تنهایی در میاری...پس مطمئن باش تا آخرین ثانیه عمرم منتظرتم...... بدجوری داره بارون میباره...ساعت از یازده شب هم گذشته...خیابون خلوته خلوته...صدای برخورد بارون به زمین...صدای رعدوبرقی که هرزچندگاهی شنیده میشه...یه موسیقی زیبا و گوش نواز از آب در اومده...همینجوری به انتهای خیابون خلوت خیره شدم،خیابونی که انگار انتهایی نداره....تو همین حین یه نفر با صدای زیبا و مهربونی که یکم خنده هم قاطیش هست بهم میگه:نمی خوای ادامه بدی؟؟....برمیگردمو به صورتش نگاه می کنم...دو تا چشمه آبی و یه لبخند زیبا و معصومانه...انگار قبلن یه جایی دیدمش...انگار یه عمره دارم باهاش زندگی میکنم...انگار کلی باهاش خاطرات قشنگ دارم...دوباره ازم میپرسه:نمی خوای ادامه بدی؟؟؟....با صدایی که یکم من ومن قاطیشه جواب میدم:چه...چرا...چرا ادامه میدم...با دستش آروم دستمو میگیره و راه میفته...گرمای دستش تمامه وجودمو فرامیگیره...تا حالا همچین حسی نداشتم... ....یه صدایی داره این آرامشو بهم میزنه...آرامشی که هرگز دوس ندارم از دستش بدم...صداش داره بلندتر میشه....صدا خیلی آشناست...آره صدای زنگ موبایلمه...اصلا...اصلا باورم نمیشه...یعنی...یعنی تمومه اینا یه رویا بود؟؟؟یعنی این همه زیبایی رو فقط میشه تو خواب دید؟؟؟ میدونستم...میدونستم که واقعیت هیچوقت به این شیرینی نبوده....هیچوقت.... دقیقا نمیدونم قراره کی و دقیقا کجا ببینمت.شاید تو ایستگاه اتوبوس ،شاید تو یه مهمونی، شاید،شاید تو خیابون،نمیدونم نمیدونم،ولی چند وقتیه خیلی دلم برات تنگ شده.بعضی وقتا به خودم میگم شاید تو اصلا وجود نداری،اینجاست که دلم بدجور میگیره و کم کم اشک از چشمام جاری میشه،به خودم میگم اگه قراره تو نباشی پس من واسه چی دارم زندگی میکنم،ولی،ولی یه حسی بهم میگه که قراره یه جایی تورو ببینم،دقیقا نمیدونم کجا،دقیقا نمیدونم چه زمانی،ولی بالاخره پیدات میکنم.فقط خدا کنه دیر نشه.میدونی وقتی پیدات کنم چکار میکنم؟میشینم ساعتها فقط و فقط به اون چشمای آبیت ،به اون لبخند زیبات نگاه میکنم.اگه قرار باشه فقط از خدا یه چیز بخوامو اون یه چیز برآورده بشه،فقط پیدا کردنه تویه. خدایا اگه صدامو میشنوی خودت برام پیداش کن. میدونی من معتقدم خدا تو این دنیا هرچیزی رو جفت جفت آفریده،حتی ما آدما رو،یعنی آدم باید بگرده اون کسی رو پیدا کنه که فقط برا اون آفریده شده.نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه چون من اصلا نویسنده ی خوبی نیستم.مطمءن باش تا آخر عمرمم شده میگردم تا تو رو پیدا کنم.هی....خیلی حرف زدم.با این که نمیدونم کجایی،با این که حتی نمیدونم اسمت چیه ولی بازم دوست دارم.... نمیدونم شب چه رازی رو تو خودش نهفته داره که منو اینقدر عاشق خودش کرده ، اگه دسته من بود یه کاری میکردم همیشه شب باشه.دوست دارم شبا بیدار باشم و تمومه شبو به آسمون نگاه کنم ،مخصوصا وقتی هوا بارونیه.یه شب بارونی تو فصله بهار،چقدر رویاییه!! ولی حیف!؟ یه نگاهی که به ساعت میندازم میبینم ساعت از یک هم گذشته، تازه یادم میفته که فردا هشت صبح کلاس دارم و اگه یه جلسه دیگه غیبت کنم مجبورم این درس حذف کنم.رو تختم دراز میکشم و چشمامو میبندم ، ولی مگه خوابم میبره ، دوباره یاده کلاس ساعت هشت صبح فردا میفتم،هرچی بیشتر بهش فکر میکنم نفرتم به درس و دانشگاه بیشتر میشه.زیر لب میگم خدایا خودت بخیر بگذرون و پتو رو میکشم بالامو به زور خودمو می خوابونم....واقعا بعضی وقتا مجبور میشیم کارایی رو انجام بدیم که دلمون نمی خواد.... خدایا فقط به امبد تو.... ایران،ای زیبا ترینم، ذره ذره خاکت را دوست دارم،ای همه نور و صدایم، ای همه بود و نبودم،من به تو امید دارم، من به هر لحظه یادت صد هزاران حرف دارم، من به هر کشته نامت صد شقایق اشک دارم..... (در وصف میهن،بقیه در ادامه مطلب) (بااین همه گناه ومعصیت) و چگونه از رحمت تو ناامید شوم درحالی که تو، توهستی (باآن همه لطف ورحمت) خدایا تو آنچنانی که من می خواهم مرا نیز چنان کن که تو می خواهی ازمناجاتهای امام سجاد(ع)










:Read more:
خدایا چگونه تورا بخوانم درحالی که من، من هستم
| Design By : Pars Skin |

